نگاشته شده توسط: امیرحسین | نوامبر 23, 2009

نقطه سر خط

وقتی که نقطه را به عنوان پایان میگذاشتم هیچ وقت فکر نمیکردم روزی باید این خطوط را ادامه بدهم. نقطه را گذاشتم تا مطمئن شوم که پایان را درست نوشتم اما حالا که به خطوط بعد از پایان نگاه میکنم دفتری میبینم که پر از خط خوردگیست… اسم ها ، احساسات، عشق ها!

اما این بار میخواهم پایان را بردارم، میخواهم دوباره سعی کنم که بنویسم و این بار نفرت ها و کینه ها را خط بزنم، این بار میخواهم برای خودم پایانی نگذارم و خودم را به دریای گسترده کاغذ سفید بسپارم و در پایان تنها چند نقطه بگذارم….

قطار، تهران- کرمان– 29/8/88 ساعت 10

نگاشته شده توسط: امیرحسین | نوامبر 21, 2009

نمیتونم باور کنم!

وقتی به آخرین بوسه ات فکر میکنم نمیتونم باور کنم ، وقتی به اون نگاهت که موقع رفتن بهم انداختی فکر میکنم نمیتونم باور کنم ، وقتی به نازهایی که میکنی فکر میکنم نمیتونم باور کنم، وقتی به احساسی که هنوز بعد ازاین همه مدت زنده است فکر میکنم نمیتونم باور کنم که میخوای منطقی تصمیم بگیری و احساسات آخرین حلقه ی تصمیمت باشه!!

نگاشته شده توسط: امیرحسین | نوامبر 12, 2009

وز حاصل عمر چیست در دستم، هیچ!!

سه سال پیش از کرمان رفتم برای پیدا کردن دنیایی جدیدی که بتونم از خودم بهتر فرار کنم، ولی هیچ قت نمیدونستم چه آینده ای واسم نوشته شده! خیلی ها میگن آینده را خودمان میسازیم… شاید درسته، این من بودم که آینده ام را ساختم ولی دیوارهاش را پوشالی انتخاب کرده بودم و آینده ای که دیدم به چند ماه ریخت! چند ماهی که تجربه ای به اندازه تمم عمر بهم داد و باز برگشتم به جایی که ترکش کرده بودم واسه ی آینده بهتر…ولی آلان روزها کارم شده حسرت گذشته….گذشت ای که الان با گذشت سه سال چقدر به نظر زیبا میاد. هر روز دارم با خودم فکر میکنم چرا من اینکار را کردم و روز به روز بیشتر از جوابم فاصله میگیرم…واقعا شاید درست نباشه که آدم غم گذشته اش را بخوره ولی وقتی هیچ پیشرفتی توی آینده ای که تصور میکردم نمیبینم دلگیر میشم. عشقی را از دست دادم که الان حسرت داشتنش را میخورم. کسی نمیتونه بهم بگه غم گذشته را نخور چون کسی جای من نیست و این منم که این مسیر را انتخاب کردم.

نگاشته شده توسط: امیرحسین | نوامبر 10, 2009

نشانه

امشب دعا کردم! کلا آدمی نبودم که با خدا زیاد صحبت کنم ولی فکر میکنم یه چیزهایی داره تغییر میکنه…جالب اینکه بعد از دعا یه فال حافظ گرفتم بدجور خورد وسط خال!!! حضرت بدجوری به من جواب میده!

این هم اون بیت جالبش یا به قول کافه گپ پی نوشت اهورایی

   ” گفتم دعای دولت او ورد حافظ است         گفت این دعاملائک هفت آسمان کنند”

نگاشته شده توسط: امیرحسین | نوامبر 8, 2009

اولین شهود!

امروز توی مدیتیشنم یه شهود داشتم!! در مورد عشق و آتش واسم توضیح دادن ولی چون هنوز تو این راه بچه ام یادم نمیاد چی گفتن…. فقط یادمه که موضوعش این بود!

نگاشته شده توسط: امیرحسین | نوامبر 6, 2009

انتظار خبری نیست مرا !!

دست ها می سایم… تا دری بگشایم… بر عبث می پایم… که به در کس آید!!

نگاشته شده توسط: امیرحسین | نوامبر 3, 2009

برزخ

احساس میکنم توی برزخ گیر کردم! برزخ ِ خواستن یکی که سه سال پیش از دستش دادم! هنور نمیفهم چرا رفتم…؟! اون موقع ظرفیت این عشق را نداشتم ولی حالایی که میخوام داشته باشمش موانع دیگه ای هست…! دنیا عجیب میگرده… خیلی عجیبتر از اون چیزی که فکرش را می کنیم….

نگاشته شده توسط: امیرحسین | اکتبر 27, 2009

هین دف بزن هین کف بزن کاقبال خواهی یافتن

امشب دف را گرفتم دستم و سماع کردم… احساس میکردم فقط من و خداییم و اون داره من را مثل بچه ای که در حال بازیه نگاه میکنه… یه نگاه مهربون و معنی دار.. اینکه” بدون در هر مکان و هر زمانی من مراقبت هستم، خودت را بسپار به من و لذت ببر”.

نگاشته شده توسط: امیرحسین | اکتبر 24, 2009

عشق اول…

امشب با کسی رفتم بیرون که دو سال پیش به خاطر اینکه عاشقش شده بودم و چون می ترسیدم بهش پیشنهاد ازدواج بدم ترکش کردم…. نمیدونم اونروز کار درست را انجام دادم یا نه! ولی امشب که دیدمش دلم هوای اون روزها را کرد….. دوست داشتم هنوز باهاش باشم، هنوز همدیگر را دوست داشته باشیم و عاشق باشیم…… نمیدونم، شاید امشب دلم واسه گذشته ام تنگ شد، شاید هم دلم واسه اون!!! هنوز نمیدونم…. چقدر امشب دوست داشتم ببوسمش ولی خب…!

نگاشته شده توسط: امیرحسین | اکتبر 14, 2009

آنسوی خط…

دیروز یکی از روزهایی بود که شاید توی زندگی آدم کم پیش بیاد که  تجربه کنی. دیروز ظهر وقتی که میخواستیم زخم پدربزرگم را تمیز کنیم از دنیا رفت! درست وقتی که من بدنش را چرخونده بودم که مادربزرگم پانسمان را بگذاره خالم یهو گفت: امیرحسین نفسش رفت!! کاملا شکه شده بودم، نمی فهمیدم چیکار باید بکنم… میخواستم تنفس مصنوعی بدم ولی مامان بزرگم نمیگذاشت، می گفت اذیتش میکنی. توی اون شرایط این تنها چیزی بود که به ذهنم میرسید… اما واقعیت اینه که حتی اگه تنفس هم میدادم هیچ چیزی تغییر نمیکرد چون اینقدر این پیرمرد ضعیف و لاغر شده بود که بهترین گزینه براش همین بود. واقعا مرگ راحتی داشت، به یک لحظه چشم بر هم زدن! خاله که نمی فهمید باید چیکار کنه… منم که گیج بودم، مامان بزرگم شروع کرد دستاش را مرتب کردن و تخت را چرخوندیم سمت قبله…! میدونین من مرگ را اونجوری ندیدم که شنیده بودم… چیزی که دیدم خیلی ساده تر و آسونتر بود و شاید اونقدر هم ناراحت کننده نبود! شاید چون ما انتظار این موضوع را میکشیدیم ولی باز هم معمولا آدمها همه دلشون برای مرگ یک نفر میسوزه ولی من فکر میکنم بیشتر دلشون واسه خودشون میسوزه تا طرفی که رفته! ولی حساس میکنم برام این موضوع ملموس تر شد و قبول اینکه مرگ هم جزئی از زندگیست واسم قابل لمس شد.

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دسته